نشونی

هر چیزی می تونه یه نشونی باشه .. بیشتر دقت کن ! راستی تو نشونی رو داری ؟

ساده و صادق
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ 

عادت ندارم که زبان بازی کنم .. 
عادت هم ندارم که دروغ بگویم ! 
نظرم را در مورد یکی پرسید .. صادقانه گفتم این کاره نیست ! 
فرداش پرسیدم منظورت چی بود از این سوال .. ؟ 
گفت دیشب تا ساعت 8 باهاش جلسه داشتم ...
تصورم اینه که جواب ساده و البته صادقانه من روی تصمیم گیری اش تاثیر داشت .. 
یادم باشد سنجیده تر عمل کنم  


کلمات کلیدی:
 
شب قدر
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ 

مانده بودم که سینه زنی برای حضرت زهرا چه ارتباطی به شب قدر دارد !!
خدا رو شکر مربی قدیمی ام رو پیدا کردم ... چه حرف های خوبی داشت برای من .
احساس کردم باید بیشتر قدر خودم را بدانم ! بیشتر به خدایم توکل کنم ..
فکر می کنم یه چیزایی از یادم رفته بود.

یادم باشه یادم نره که من بنده و مخلوق خدام !!


کلمات کلیدی:
 
لجبازی تاریک
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ 

هر دویمان می توانستیم چراغ را روشن کنیم ،‌همانگونه که در وضعیت های مشابه ، قبلاً هر دو پیشقدم می شدیم .
هر دویمان به کار دیگری مشغول شدیم .
هر دویمان در تاریکی ماندیم !

یادمان باشد لجبازی ما را به تاریکی رهسپار می کند .


کلمات کلیدی:
 
بازبینی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ 

به توصیه به جای دوستان مجبور شدیم سایت های شرکت رو بازبینی کنیم . وضعیت تا حد زیادی اسف بار شده بود و ما بی خبر !
چه خوب می شود اگر گاهی به حال و هوای دلمان هم سری بزنیم .. کاش دلمان را هم بروز می کردیم .

یادم بماند دلم را آپدیت کنم ... دوست داشتن هایم را نه ، دلم را !


کلمات کلیدی:
 
یکسال بی نشونی
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ 

تقریباً یکسالی می شود که اینجا ننوشتم ...
معنی اش بی نشونی بودن نیست ..
اتفاقاً انقدر نشونی زیاد بود که هر روزش وبلاگی را پر می کرد .
شاید خدا خواست و توانستم دوباره بنویسم .


کلمات کلیدی:
 
تصادف 2
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ 

یک تصادف کوچک باعث شد که به برنامه کوه نرسیم ..
معلوم نیست چه پیشامدی انتظار ما را می کشید ولی به هر حال ، پارک نیاورانی که جایگزین کوه شد ، آنقدر لذت بخش بود که خاطره تصادف را از یادمان ببرد .
و نیز معلوم نیست چه پیشامدی انتظار خانواده دیگری را می کشید که با ما تصادف کرده بودند !


کلمات کلیدی:
 
Open Source
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ 

قائل بود به تفکر open source  ...
شاید چیزی شبیه همان زکات علم !
و چقدر این تفکر زیبا برایش باعث خیر شده بود .
باورش نمی شد که این تفکر زندگیش را دگرگون کرده بود ... !


کلمات کلیدی:
 
دوستی بیست ساله
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ 

چقدر نیش زبان زد که دوستان خوبی ندارید و هر چه می کشید از انتخاب دوستان نامناسب است ..
چند روز بعد دوستی که بیست سال با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند ، با دلیلی کودکانه از او به دادگاه شکایت کرد !


کلمات کلیدی:
 
دادگاه
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ 

قریب یکسال می گذشت ..از آن زمانی که به علت جرم ناکرده در روز های حساس پیش از کنکور ، چند بار به مجامع قضائی احضار شدم .
در این یکسال چه ها که نگذشت .. و الان من کجا و آن که مرا آزرد کجا .
فقط همین بس که دیگر خانواده ای به معنای واقعی برایش باقی نمانده است .


کلمات کلیدی:
 
تصادف
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ 

استخر با منزل فاصله کمی داشت ..
اگر کارت شناسائی همراه داشت ، هزینه استخر نصف می شد .. تصمیم گرفت با کارت شناسائی به استخر برگردد .

سر کوچه یک تصادف کوچک کرد ..
.
مجبور شد چند برابر تخفیف استخر خرج خسارت کند ! و آنجا بود که فهمید بیمه ماشین تمام شده ! دیگر به استخر هم نمی رسید !!

اگر کارت شناسائی رو فراموش نمی کرد ، اگر فکر آن تخفیف کوچک نبود ، کسی تصادف نمی کرد ، کسی بیمه ماشین رو چک نمی کرد ، کسی استخر را از دست نمی داد !!


کلمات کلیدی:
 
همسایه
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
خانه همسایه برای اجاره گذاشته شده بود ...
خیلی ها آمدند و رفتند و به ظاهر همه پسندیدند و لی هیچکدام به قرار داد نمی رسیدند .
آخرین نفر که قرار داد با او بسته شد ، یکی از فامیل های دور و گمشده ما از آب در آمد !
تا چند دقیقه همه دچار شوک شده بودند !!
انقدر این داستان می تونه پیام داشته باشه که نوشتنش وقت گیره !
شاید چند نمونه : صله رحم ؛ کمک کردن برای بهبود کارهای همدیگر ؛ جبران تنهائی ها ؛ بازکردن گره ها ؛ پی بردن به کوچکی دنیا و مهمتر از همه دیدن قدرت خدا .

کلمات کلیدی:
 
تنها چند قدم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
تنها چند قدم مانده بود به سفر مکه ...
تنها مشکل اعتبار گذرنامه ها بود ..
شاید یکسال بعد ؟!
یادم باشه کار های عقب افتاده ام رو  زودتر انجام بدم .

کلمات کلیدی:
 
قیافه های عجیب .. دل های عجیب
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
ریش های عجیبش ، چهره متفاوتش ، اون پیپ همیشگی و کیف قهوه ایش نشونیش بود ..
همیشه یه گوشه دانشگاه می شد پیداش کرد .. در حال فکر کردن و پیپ کشیدن !
امروز نزدیکای پاتوقش دیدمش .. یه قرآن دستش بود و داشت برای 2 تا از بچه ها تفسیر می کرد !!
اصلا ً باور کردنی نبود ..
باز هم یادم باشه که الکی قضاوت نکنم ...
کلمات کلیدی:
 
وابستگی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
تازه دو روز بود به داشتنش عادت کرده بودم که صاحبش اونو خواست !
فراموش کرده بودم که هیچ چیز مال من نیست ...
یادم باشه به داشتن هیچ چیز و هیچ کس عادت نکنم .
کلمات کلیدی:
 
سخت و آسان
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
یک شماره مزخرف 7 رقمی .. چند وقتی بود که نتوانسته بودم حفظش کنم !
امروز طور دیگری نگاهش کردم .. شماره شناسنامه ام داخل آن شماره حک شده بود !
یادم باشه در هر چیز سختی ممکنه یه راه آسون مخفی شده باشه .

کلمات کلیدی:
 
پیر مرد غمگین
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
یه گوشه مترو کز کرده بود و وقتی آهنگ های غمگین موبایلش رو گوش می داد ، همه با تعجب بهش نگاه می کردند .
بعد از مدتی که سر صحبت رو باهاش باز کردم ، دیدم از بازمانده های زلزله بمه ...
بی خود نبود که داشت آهنگ " من مانده ام تنهای تنها  " رو گوش می داد !
یادم باشه در مورد دیگران زود قضاوت نکنم .

کلمات کلیدی:
 
دست بی نمک
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
قدر کار اضافه بر سازمانم را ندانستند که هیچ ، طلبکار هم شدند !
با عصبانیت گفتم : " بشکنه دستی که نمک نداره ! "
دستم چنان به دیوار برخورد کرد که تا ساعت ها درد می کرد !!
یادم باشه یکی همه حرف  هام رو می شنوه .
کلمات کلیدی: