نشونی

هر چیزی می تونه یه نشونی باشه .. بیشتر دقت کن ! راستی تو نشونی رو داری ؟

همسایه
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
خانه همسایه برای اجاره گذاشته شده بود ...
خیلی ها آمدند و رفتند و به ظاهر همه پسندیدند و لی هیچکدام به قرار داد نمی رسیدند .
آخرین نفر که قرار داد با او بسته شد ، یکی از فامیل های دور و گمشده ما از آب در آمد !
تا چند دقیقه همه دچار شوک شده بودند !!
انقدر این داستان می تونه پیام داشته باشه که نوشتنش وقت گیره !
شاید چند نمونه : صله رحم ؛ کمک کردن برای بهبود کارهای همدیگر ؛ جبران تنهائی ها ؛ بازکردن گره ها ؛ پی بردن به کوچکی دنیا و مهمتر از همه دیدن قدرت خدا .

کلمات کلیدی:
 
تنها چند قدم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
تنها چند قدم مانده بود به سفر مکه ...
تنها مشکل اعتبار گذرنامه ها بود ..
شاید یکسال بعد ؟!
یادم باشه کار های عقب افتاده ام رو  زودتر انجام بدم .

کلمات کلیدی:
 
قیافه های عجیب .. دل های عجیب
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
ریش های عجیبش ، چهره متفاوتش ، اون پیپ همیشگی و کیف قهوه ایش نشونیش بود ..
همیشه یه گوشه دانشگاه می شد پیداش کرد .. در حال فکر کردن و پیپ کشیدن !
امروز نزدیکای پاتوقش دیدمش .. یه قرآن دستش بود و داشت برای 2 تا از بچه ها تفسیر می کرد !!
اصلا ً باور کردنی نبود ..
باز هم یادم باشه که الکی قضاوت نکنم ...
کلمات کلیدی:
 
وابستگی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
تازه دو روز بود به داشتنش عادت کرده بودم که صاحبش اونو خواست !
فراموش کرده بودم که هیچ چیز مال من نیست ...
یادم باشه به داشتن هیچ چیز و هیچ کس عادت نکنم .
کلمات کلیدی:
 
سخت و آسان
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
یک شماره مزخرف 7 رقمی .. چند وقتی بود که نتوانسته بودم حفظش کنم !
امروز طور دیگری نگاهش کردم .. شماره شناسنامه ام داخل آن شماره حک شده بود !
یادم باشه در هر چیز سختی ممکنه یه راه آسون مخفی شده باشه .

کلمات کلیدی:
 
پیر مرد غمگین
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
یه گوشه مترو کز کرده بود و وقتی آهنگ های غمگین موبایلش رو گوش می داد ، همه با تعجب بهش نگاه می کردند .
بعد از مدتی که سر صحبت رو باهاش باز کردم ، دیدم از بازمانده های زلزله بمه ...
بی خود نبود که داشت آهنگ " من مانده ام تنهای تنها  " رو گوش می داد !
یادم باشه در مورد دیگران زود قضاوت نکنم .

کلمات کلیدی:
 
دست بی نمک
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 
قدر کار اضافه بر سازمانم را ندانستند که هیچ ، طلبکار هم شدند !
با عصبانیت گفتم : " بشکنه دستی که نمک نداره ! "
دستم چنان به دیوار برخورد کرد که تا ساعت ها درد می کرد !!
یادم باشه یکی همه حرف  هام رو می شنوه .
کلمات کلیدی: